شهدای روستای اورازان
شهادت آخرین معراج عشق است . 
قالب وبلاگ

گرگ ها حتی یک گوسفند از گله آقا سید را

                   نخورده بودند .            

 

آقا سید مرتضی تعدادی گوسفند داشت که آن ها را سپرده بود

به دست یکی از ارادتمندان و علاقمندان خودشان به نام آقای   

کربلایی حشمت که کارش گله داری بود و در روستای تازه آباد

قزوین سکونت داشت. ایشان به خاطر علاقمندی به سید از

سی چهل گوسفند آقا سید بدون هیچ چشمداشتی مراقبت و

نگهداری می کرد. از قضا یک شب گرگ ها به گوسفندان

کربلایی حشمت حمله می کنند و حدود 39 راس از گوسفندان

را می درند و می خورند و همه را تار و مار می کنند پسران

کربلایی حشمت وقتی می فهمند برای پیدا کردن باقی

گوسفندان دست به کار شوند و تلاش کنند تا همه را جمع و

جور کنند و بالاخره پس از ساعت ها می بینند که 3 راس از

بزهای سید مرتضی مفقود شده اند و از آن ها 39 راس تکه پاره

شده اند حتی یک راس هم مال سید نیست و همه از آن

خودشان است لذا خوش حال می شوند که لااقل شرمنده ی

سید مرتضی نمی شویم و به جست و جوی آن 3 راس گم شده

می پردازند و نشان به نشان می پرسند تا بالاخره می فهمند

این 3 راس بز در روستایی که حدودا در 5 کیلومتری روستای تازه

آباد از حوالی قزوین است برده شده و مردی از اهالی که به

دزدی و مال مردم بردن مشهور است آن ها را به خانه ی خود

برده و قصد بریدن سرشان را دارد فرزندان کربلایی حشمت

وقتی جلوی درب آن مرد می روند می بینند که آن آقا بیرون آمده

و نشان های گوسفندان مفقوده را می خواهد و وقتی فرزندان

کربلایی نشانی گوسفندان آقا سید را که منگنه ای در گوش

داشتند می دهند آن مرد متقاعد شده و آن ها را تحویل می

دهد اما قبل از رفتن آن ها می پرسد : آقایان این بز ها مال چه

کسی است و آن ها می گویند : این ها امانتی سید مستجاب

الدعوه ای به نام سید مرتضی اورازانی طالقانی است که بطور

امانت نزد ما بودند آن مرد با بغضی نهفته در گلو می گوید الله

اکبر ! من دیشب چندین بار کارد برداشتم و به سمت طویله

رفتم تا سر آن ها را ببرم اما همین که به آن ها نزدیک شدم

احساس می کردم آقایی با صدای بلند به من هشدار می دهد

که مبادا سر این ها را ببری اگر این کار را بکنی کریض می شوی

دیوانه می شوی این ها از گلوی تو پایین نمی رود و بعد انگار

یکی دست های مرا می گیرد و فشار می دهد بطوری که کارد

از دستم می افتاد و این حالت چندیدن بار تکرار شد و وقتی

خانمم به من گفت : پس چرا کار را تمام نمی کنی گفتم من تا

به حال به چنین موردی بر خورد نکرده بودم می ترسم باید

دست نگه دارم و ببینم چه موضوعی است. و حالا می فهمم که

چرا نتوانستم  سر آن ها را ببرم . سپس آن مرد به فرزندان

کربلایی حشمت اصرار می کند که باید مرا به پیش آن سید

ببرید و پس از این که فرزندان کربلایی حشمت می پذیرند آن

مرد به نزدیک سید می آید و به دست و پای سید می افتد و با

گریه و زاری از ایشان طلب عفو و گذشت می نماید و از سید

می خواهد دعایی بکند که او عادت زشت دزدی را کنار بگذارد  و

بعد هم توبه کرد و جزو ارادتمندان شدید سید شد و  تا سید

زنده  بود به وی ارادت عجیبی داشت و به صلاح رسیده بود و

دنبال لقمه ی حلال می گشت و با کار و تلاش خویش رزق و

روزی حلال برای خانواده اش در می آورد. نقل است که آن مرد

که آن مرد پس از رحلت سید مرتضی برای همیشه توبه کرده و

هروقت فرزندان او را می دید بسیار می گریست و انابه می کرد.

 

برگرفته از کتاب خورشید اورازان    

 

 

نظر یادت نره . یاعلی .

[ ۱۳٩٢/۱/۱٩ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ سید محمد حسام میراحمدی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام من سید محمد حسام میراحمدی هستم 13 سالمه اهل کرج هستم این وبلاگ هم برای اشنایی با شهدای روستای اورازان درست کردم . نظر یادتون نره . باتشکر .
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed

جاوا اسكریپت

Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ