شهدای روستای اورازان
شهادت آخرین معراج عشق است . 
قالب وبلاگ

جوان دیوانه سیگار را که کشید آرام شد و

              نشست پیش سید     

 

پس از ماجرای شنیدن اصلاح و توبه ی مردی که در یکی از

روستا ها گوسفندان سید را به سرقت برده بود اغلب مردم آن

روستا برای رفع و رجوع مشکلاتشان به اورازان می آمدند و

برای گره گشایی مشکلاتشان به آقا سید پناه می آوردند و

اعتقاد عجیبی به سید مرتضی پیدا کرده بودند از جمله مردی

بنام صفر باقر آبادی پسر جوانی داشت که بعد از گذشت 2

سال از ازدواجش دچار مشکلات روحی و روانی شده بود و

همگان وی را دیوانه می نامیدند. آن جوان وقتی عصبانی می

شد تمام خانه را به هم می ریخت و ظرف و ظروف دم دست

خود و یا شیشه و پنجره را می شکست و خلاصه مرتبا موجبات

خسارت و ازار و اذیت اطرافیان و همسایگان را فراهم می

ساخت. فلذا خانواده و نزدیکان پس از مراجعات مکرر به پزشکان

و روانشناسان و خرج هزینه های بسیار از معالجه ی وی

درمانده شده بودند و بناچار او را در خانه زندانی کرده و هر وقت

هم که مجبورا او را به جایی می بردند دست و پاهایش را با

طناب می بستند تا نتواند به کسی حمله و چیزی را تخریب

کند.خلاصه یک روز جوان را به اتفاق مادر و همسرش به نزد

سید مرتضی آوردند تا شاید نفس مسیحایی سید او را علاج

نماید سید مرتضی تا آن جوان را به دست و پای بسته دید از

روی دلسوزی و رقت به آن ها گفت : چرا پای این جوان و دست

هایش را به این محکمی بسته اید ؟! مادرش گفت : شما را به

خدا مبادا دست و پایش را وا کنید که هیچ وسیله ی سالمی

برایتان باقی نمی گذارد و همه را به وحشت می اندازد اما سید

دستور داد این جا خانه ی امنیت و آرامش است نترسید طناب

هایش را باز کنید و در کمال ناباوری و قتی طناب های جوان را

گشودند درست رفت و در کنار سید نشست و پس از دقایقی

رو به سید گفت : آقا جان قربان جدت شوم ! یک دانه سیگار

می دهید من بکشم ؟! و سید از یکی از حاضران سیگاری

گرفت و به او داد. همین طور که جوان سیگار می کشید و آرام

نشسته بود سید هم در حضور حاضران آیه ی شریفه ی : "

(وننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمته للمومنین و لا یزید

الظالمین الا خسارا ") را تلاوت فرمودند و سپس 5 مرتبه هم آیه

ی شریفه ی ("امن یجیب") را زمزمه کردند و بر آن جوان دمیدند

آن جوان در مدت 2 ساعتی که در کنار سید نشسته بود بدون

این که حرکت ناشایستی کند مودب و آرام و بی صدا نشسته

بود و مات به صورت سید نگاه می کرد و لبخند می زد. حالا از

آن ماجرا سال ها می گذرد و آن جوان یکی از ارادتمندان سید

شده و در کمال آرامش با خانواده خویش زندگی می کند باری

سید رمقی در جان و توانی در جسم مبارک خویش داشت

پیوسته در پی خدمت به خلق خدا بود و خدمتگذاری به مردم و

خلق الله را بزرگترین عبادت و والاترین نوع احسان و ایثار می

شمرد و از این رو می گفت : خلق عالم تمام عیال حضرت

دوست می باشند همان طور که کسی نمی گذارد به عیالاتش

در تشنگی و گرسنگی و بیماری و مشکلات سختی برسد

خواوند هم دوست ندارد عیال او در سختی و رنج و تعب باشند

اگر ما هم صفتی از صفات او داریم بایستی با تخلق به اخلاق

الله تمامی بندگان را فرزندان و خویشان خود محسوب کنیم و

برای آن ها دل بسوزانیم.    

 

برگرفته از کتاب خورشید اورازان     

 

نظر یادت نره .         

[ ۱۳٩٢/۱/٢٢ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ سید محمد حسام میراحمدی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام من سید محمد حسام میراحمدی هستم 13 سالمه اهل کرج هستم این وبلاگ هم برای اشنایی با شهدای روستای اورازان درست کردم . نظر یادتون نره . باتشکر .
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed

جاوا اسكریپت

Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ