شهدای روستای اورازان
شهادت آخرین معراج عشق است . 
قالب وبلاگ

همین که سید نشست توی ماشین ماشین

                   روشن شد     

 

در حدود 50 سال پیش من و همسرم به همراه مادر خودم و

مادر زن و پدر زنم در معیت سید مرتضی اورازانی عازم سفر

زیارتی مشهد مقدس گشتیم و پس از یک هفته اقامت و زیارت

آماده ی برگشتن شدیم. در راه بازگشت در میانه های راه جهت

صرف ناهار و ادای نماز در یک قهوه خانه ی بین راهی ایستادیم.

سید مرتضی مشغول نماز شد و ما هم به قهوه چی سفارش

غذا دادیم. پس از صرف غذا و نماز سید مرتضی از راننده ماشین

سوال کرد که : آقای راننده حدودا چقدر توقف خواهیم داشت؟ و

راننده جواب داد : نیم ساعت دیگر به راه می افتیم. سید

مرتضی از ما جدا شده و در روی تختی که پشت قهوه خانه در

زیر سایه ی یک درخت بود مشغول استراحت شد. اما پس از

لحظاتی راننده آماده ی حرکت شد و ما نیز فراموش کردیم که

سید سوار ماشین نشده است. سید برای ما تعریف می کرد

که در خواب خوشی فرو رفته بودم که ناگهان صدایی به من

گفت : سید بلند شو ماشین شما راه افتاده و شما جامانده اید

و آن صدا سه بار تکرار شد ناگهان از خواب پریدم و دیدم ماشین

رفته و من جامانده ام. قهوه چی که مرا دید گفت : بنده خدا

سید اولاد پیغمبر پس کجا بودی ماشین شما ده دقیقه ای

هست که حرکت کرده و حالا کیلومتر ها از این محل دور شده. و

من به او گفتم : نگران نباش به کمک جدم به آن ها می رسم و

بعد پاشنه ی گیوه هایم را کشیدم و یک یا علی (ع) گفتم و به

راه افتادم. اما هرچه می رفتم جز جاده ی خالی و بیابان چیزی

پیش رویم نبود. نزدیک به یک ساعتی بود که راه می رفتم و

گاهی ماشین هایی از این جاده می گذشتند تا این که ناگهان

از دور ماشین خودمان را دیدم که توقف کرده وقتی جلو رسیدم

دیدم ماشین خراب شده و راننده کاپوت را بالا زده و مشغول

تعمیر است. وقتی به دوستانم رسیدم با گلایه به آقای راننده و

جعفر آقای شهرکی گفتم : آفرین این جوری رفقا را جا می

گذارید ؟ و آن ها از من عذر خواهی کردند. راننده رو به سید کرد

و گفت : سید به جدت قسم این ماشین تا به حال سابقه ی

خرابی نداشته اما امروز چون شما را جا گذاشته بودیم خراب

شده و هرچه می کنم روشن نمی شود سید گفت : بیا سوار

ماشین شو جدم شما را نگه داشته بود تا من به شما برسم و

بعد به راننده گفت : زود باش سوئیچ ماشین را بچرخان و ناگهان

ماشین روشن شد و تمامی مسافران خوش حال و خندان

صلوات فرستادند . از آن روز به بعد اعتقاد قلبی ما به سید دو

چندان شد و او را از فرزندان بحق خاندان اهلبیت می دانستیم.

 

برگرفته از کتاب خورشید اورازان    

 

نظر یادت نره . یاعلی . 

[ ۱۳٩٢/۱/٢٢ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ سید محمد حسام میراحمدی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام من سید محمد حسام میراحمدی هستم 13 سالمه اهل کرج هستم این وبلاگ هم برای اشنایی با شهدای روستای اورازان درست کردم . نظر یادتون نره . باتشکر .
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed

جاوا اسكریپت

Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ