شهدای روستای اورازان
شهادت آخرین معراج عشق است . 
قالب وبلاگ

جنازه ی پدرم پس از پنجاه سال سالم بود . 

یک روز برای ملاقات آقا سید مرتضی به حضور ایشان شرفیاب

شدم. بعد از حال و احوالپرسی های معمول و نوشیدن یک

استکان چای سید مرتضی قبای متبرک خود را از تنشان در

آوردند و من ابتدا فکر کردم حتما گرمشان شده ولی بعد رو به

من کرده و فرمودند : آقای رفیعی ! بیا این قبا را بپوش من قبای

آقا را گرفتم و بعد بوسیدم و بعد تا کردم که به خودشان بدهم

که ایشان دوباره فرمودند : گفتم بپوشید ! و من دوباره با

شرمساری تمام آن قبا را بوسیدم و گفتم : آقاجان این قبا بر

قامت شما برازنده است نه بر اندام ناساز ما. اما سید مرتضی

برای بار سوم به من امر کردند که قبا را بپوشم و من با خجالت

قبا را برتن پوشیدم و همین که قبا را برتن مرتب کردم ناگاه

بغضم ترکید و اشک مثل باران بهاری امانم نداد سید مرتضی

فرمود : آقای رفیعی چرا گریه می کنید ؟ و من پس از پاک کردن

اشک ها به سوی سید رفتم و اورا در آغوش گرفته و بوسه

بارانش کردم و بعد خوابی را که چند وقت پیش دیده بودم برای

ایشان تعریف کردم که به شرح زیر است : من هرگز پدرم را

ندیده بودم و قبل از این که به دنیا بیایم ایشان دار فانی را وداع

گفته بودند تا این که مدتی قبل شبی در خواب دیدم که در

قبرستان قدیمی روستای (بزج) هستم و همین طور که بر سر

قبرها می روم و فاتحه می خوانم ناگهان دیدم که قبر ها

شکافته شدند و از هر قبر یک تابوت بیرون آمده که شبیه تابوت

های مسیحیان همه مکعب شکل و شیشه ای هستند و من به

راحتی همه ی جنازه های خفته در داخل آن تابوت ها را می

دیدم تا این که بر سر قبر پدرم و تابوتی که ایشان داخل آن بودم

رسیدم با کمال شگگفتی دیدم که پدرم با کفش و لباسی

مرتب و صورتی واضح و بشاش که انگار اصلا صورت جنازه

نیست رو به من لبخندی زد و بعد هم گفت : یوسف جان می

خواهم بیایم بیرون ! و من با تعجب گفتم : مگر می توانی

باباجان ! و پدرم گفت : بله کهمی توانم و بعد از پایین تابوتشان

شکافی حفره مانند ایجاد شده و میان گرد بادی نورانی و

شگفت انگیز پدرم از تابوت خارج شد و سرپا ایستاد من که

حیرت زده و غرق بهت بودم وگفتم : پدر جان چگونه است که

شما این قدر سالم و  بشاش مانده ای ؟ و پدرم در جواب به

من به آرامی بند کفنشان را گشودند و قبایی را که در زیر کفن

پوشیده بودند و به من نشان دادند و فرمودند : این قبا مال سید

شریف پدر آقا سید مرتضی اورازانی است که به من داده بودند

و به خاطر همین است که به من داده بودند و به خاطر همین

است که من پس از پنجاه سال این طور سالم مانده ام . آری

سید عزیز ! اگر گریه ام گرفت فقط به خاطر آن خوابی بود که

مدتی پیش دیده بودم و اکنون پس از پس از پدرم که  قبای پدر

بزرگوارتان سال هاست در گور سالم مانده اند امروز که شما

قبایتان را به من عطا کردید یاد آن خواب افتادم و چیزی شبیه

تعبیر خواب در ذهنم خطور کرد و دیدم که حالا شما هم مانند

پدرتان قبای خود را به من حقیر هدیه می کنید و تازه فهمیدم

که راز اصرار شما برای پوشیدن این قبا از سوی من چیست

درواقع شنا به برکت این قبای متبرک به من حقیر لطف می کنید

فلذا من با کمال میل امر مطاع خضرتعالی را اطاعت می کنم .

آری سید مرتضی یعقوبانه جامه ی یوسف و ارانه ی خویش را

به من داد تا دیده ی نابینای قلب مرا روشنی بخشد و از رایحه

ی روح انگیز آن جسم و جانم از حضیض خاک به عزیز عزتمند

افلاک پر گشاید و مرغ پر بسته ی روحم از قفس غبار آلود تنم

بلبل آسا به باغ معرفت و‌ آزادی پرواز کند.  

برگرفته از کتاب خورشید اورازان

 

نظر یادت نره . یاعلی .

[ ۱۳٩٢/٢/۳ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سید محمد حسام میراحمدی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام من سید محمد حسام میراحمدی هستم 13 سالمه اهل کرج هستم این وبلاگ هم برای اشنایی با شهدای روستای اورازان درست کردم . نظر یادتون نره . باتشکر .
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed

جاوا اسكریپت

Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ