بشنو از نی چون حکایت می کند

اورازان-جلال آل احمد
اورازان
1
مقدمه
گرچه در عرف و سیاست و فرهنگ و مطبوعات معاصر مملکت ما یک ده در هیچ مورد بهیچ حساب نمی آید ولی بهرصورت هسته اصلی تشکیلات اجتماعی این سرزمین و زمینه اصلی قضاوت درباره تمدن آن همین دهات پراکنده است که نه کنجکاوی متتبعان را می انگیزد و نه حتی علاقمندی خریداران رای وسیاستمدراران و صاحبان امر را.چرا - گاهی اتفاق افتاده است که مستشرقی یا لهجه شناسی بعنوان تحقیق د لهجه دورافتاده ای سری بدهات هم زده است و مجموعه ای نیز گرد آورده است ولی غیر از آنچه مربوط بمورد علاقه اوست ، نه از مردم این دهات و نه از آداب و رسومشان و نه از وضع معیشتشان چیزی در اینگونه مجموعه ها می توان یافت بسیار گذرا و سرسری است.تقصیر هم از کسی نیست .ناشناخته های این سرزمین آنقدر فراوان است که کمتر کسی حوصله می کند به چنین موضوع حقیری بپردازد و وقت عزیز خود را درباره یک ده - یک ده بی نام و نشان - که در هیچ نقشه ای نشانه ای از آن نیست و حتی در جغرافیاهای بزرگ و دقیق نیز بیش از دو سه سطر بآن اختصاص داده نمی شود ، صرف کند .با اینهمه این مختصر درباره چنین موضوع حقیری فراهم شده است.نویسنده این مختصر نه لهجه شناسی است و نه درین صفحات بامردمشناسی و قواعد - و یا با اقتصاد سر و کاری دارد و نه قصد این را دارد که قضاوتی درباهر امری بکند که مقدماتش درین جزوه آمده است . بلکه سعی کرده است با صف دقتی که اندکی از حد متعارف بیشتر است یک ده دورافتاده را با تمام مشخصات آن ببیند و از آنچه دیده است مجموعه مختصری فراهم بیاورد ، حاوی تکاپوی زندگی روزمره مردم آن ده و نشان بدهد که موضوع هرچه خلاصه تر وحقیرتر باشد مجال دقت و تحقیق گشاده تر خواهد بود.
شاید گمان برده شود که آنچه درین مجموعه آمده است بر آنچه در دیگر دهات ایران می گذرد امتیازی دارد و مثلا بهمین علت جلب نظر نویسنده را کرده است .البته چنین گمانی به خطاست . «اورازان» ده مورد بحث این مختصر - دهی است مثل هزاران ده دیگر ایران که زمینش را با خیش شخم می زنند و بر سر تقسیم آبش همیشه دعوا برپاست و مردمش به ندرت حمام دارند و چایی شان را با کشمش و خرما می خورند. و اگر نویسنده این سطور آنرا برگزیده بعلت علایقی بوده است که بآنجا داشته.«اورازان» مولد اجداد او بوده است و از نظر وابستگی های مادی و معنوی بخصوصی که دری« گونه موارد انگیزه رفت و آمدهای ازده به شهر و از شهر به ده می شود ، تا کنون پنج شش باری اتفاق سفری بآن ناحیه برای او دست داده است که آخرین آنها در تابستان 1326 بوده . مجموع مدت اقامت نویسنه در آنجا ضمن این مسافرتهای موسمی و متناوب به بیش از یکسال رسیده و تهیه این یادداشت ها مشغولیـت ایام اقامت او در آنجا بوده است.و اکنون که ترتیبی به آنها داده می شود و برای انتشار آماده می گردد خود نویسنده نیز نمی داند که آنرا از چه مقوله بداند؟آیا سفرنامه است ؟ تحقیقی از آداب و رسوم اهالی است ؟ یا بحثی درباره لهجه ای است؟ چون وقتی این یادداشتها فراهم می شده است هیچ قصدی در کار نبوده . حتی قصد انتشار آن.و همانطور که گذشت فقط مشغولیتی بوده است در ایام فراغتی . و برای دیگران نیز اگر بهیچ کاری نخورد دست کم مشغولیتی برای ساعات فراغتشان خواهد بود.
بهر صورت «اورازان» (بروزن جوکاران) ده کوهستانی از تمدن شهری دور افتاده ایست در منتهای شرقی کوهپایه های طالقان که نه تنها از دبستان و ژاندارمری و بهداری در آن خبری نیست بلکه اغلب اهالی هنوز با سنگ چخماق و «قو» چپق های خودشان را آتش می کنند و برای روشن کردن اجاق ها و تنورها از چوبهایی که پنج شش برابر یک چوب کبریت بلندی دارد و سر آن آغشته بگوگرد است استفاده می کنند .
گرچه در کتابهای رسمی جغرافیایی سکنه آنرا در حدود 700نفر تخمین زده اند ولی در حدود صدخانوار در آن سکونت دارند که بنا بگفته کدخدای محل در سال 1326 جمعا چهارصد و شصت نفر می شده اند .اورازان از قسمت «بالاطالقان» بحساب می آید .این قسمت با دو قسمت دیگر میان و پایین طالقان رویهمرفته در حدود 80 پارچه آبادی وجود دارد ه هر کدام به نسبت آب و آبادانی زمین و اطراف خود پرجمعیت تر و یا سوت و کورترند.
خود طالقان دره بزرگی است که امتداد طولی آن از شمال شرقی به جنوب غربی است .در ته این دره از شمالی ترین نقاط آن رودخانه محلی یعنی «شاهرود» با جریانی تند و آبی کف کرده روان است و پس از پیمودن تمام طالقان در حدود طارم با «قزل اوزن » می پیوندد و بصورت سفید رود از گیلان می گذرد و بدریای خزر می ریزد.
در دو دامنه جنوبی و شمالی همین رودخانه ، دهات طالقان پراکنده است .بالا طالقان کوهستانی تر و سردسیرتر است و هرچه بپایین طالقان نزدی بشوید بجلگه نزدیک تر می شوید . طالقان از شمال و مغرب به تنکابن و الموت محدود است و از جنوب به ساوجبلاق . کوههای شرقی طالقان متصل است به کوههای غربی جاده کرج به چالوس.در چنین ناحیه ای است که اورازان قرار گرفته . در دوره بیست ساله...کوشش های برای ایجاد جاده شوسه برای طالقان شد که از آن ببعد متروک مانده است.راهها مالرو است و هنوز «شاهرود » بزرگترین وسیله حمل و نقل است .باین معنی که در اواخر تابستان تمام چوبهایی را که در تمام طالقان قطع می کنند برودخانه می اندازند و بوسیله جریان تند آب حمل می کنند .
این بود مختصری درباره موقع و محل جغرافیایی ناحیه ای که ده مورد بحث یکی از آبادی های آن است.تمام طالقانیها زبان خود را «تاتی» می دانند.توجه آنها چه در امور مادی و اقتصادی وچه د رمسایل مربوط به زبان و فرهنگ به مازندران است. نمونه های کوتاهی که درین مورد داده شده است موید این مدعاست.برای اینکه دقت بیشتری بکار برده شده باشد لغات و اصطلاحات محلی بحروف لاتین نیز ضبط شده است.
عکس ها و نقشه ها «دست پخت شمس است.طرح نقشه ها و اشکال و ظروف محلی را آقای بهمن محصص کشیده اند.گذشته از ایشان باید از زن عزیزم تشکر کنم که زحمت ترجمه این مقدمه را به انگلیسی برخود هموار ساخته . و بیش از همه مرهون تشویق ها و قدردانی های دوست فاضل خویش آقای ایران پرست هستم.
آن خاکستر می پاشند و گرچه با زمین چندان سر بسر نمی گذارند همین کود مزارع آنهاست.
از مراتع اطراف ده که پوشیده است از «کما » و «گون» که اولی خوراک زمستانی گاو و گوسفند آنهاست و دومی هیزم اجاق ها و تنوری هاشان.در سراسر فصل کار ، علف می چینند و بده می آورند و روی بام خانه ها تل انباری بلند می سازند که از دور همچون گنبدی بچشم می خورد . «کما» بقدری خوشبو است که آدم آرزو می کند کاش می توانست از آن بخورد.حتی پنیری که در محل می سازند این بو را حفظ می کند .و بوته های گون گاهی بقدری بلند می شود که یک قاطر با بارش می تواند در آن فرو برود و چنان تند می سوزد و شعله می افرازد که در تاریکی شب تپه های اطراف را نیز روشن می سازد.و بهترین وسیله راه جویی برای چارپادارانی است که در زمستان سفر می کنند.خیلی ساده باید برف بوته را بکناری زد و سنگ چخماق بکار برد.با همان یک جرقه می گیرد.و تازگی ها نیز آموخته اند که از ساقه های همین گون کتیرا بگیرند.کولیها این هنر را به آنان آموخته اند . کولیها فقط تابستانها پیدایشان می شود . نه رقصی می دانند و نه آوازی می خوانند.چندتا خر دارندو دو برابر آن سگ - سیاه چادر خود را که علم کردند کوره کوچکی هم بر پا می کنند . زنهاشان به خوشه چینی و دریوزگی و مردها به آهنگری .یک ماهی اطراق می کنند.
«چلینگر»نامی است که اهالی باین کولیها می دهند .فقط گاهی آواز نی آنان بگوش می رسد که چوپانهای ده خیلی از آنان آموخته ترند.اما در خود ده از رقص و آواز خبری نیست . مگر عروسی بکنند تا هلهله ای براه بیفتد و دستی بکوبند و پایی بیفشانند . عروسی ها را بفصل بیکاری محول می کنند.یعنی به اوایل پاییز که خرمن ها برداشته شده و کشت سال آینده نیز آماده گشته است و حتی گردوها را نیز از درختها چیده اند و انبار کرده اند.
اطاقی که تابستانها در آن بسر می برند انبار زمستانی آنهاست که خشک است و روزنه بیشتر دارد.سقف خانه ها را تیر می پوشانند و کاهگل می کنند و دیوارها تا کمر از سنگ و باقی باچینه است . درخانه هایی که تازه تر است خشت هم بکار رفته . درون خانه ها را باگل می اندایند و اگر خواسته باشند تفننی بکار برند بجای گل عادی برای اندودن گل سفید بکار می برند . و بآن «دون»می گویند.
اما در امامزاده ده که اهالی «معصوم زاده »اش می نامند برای سفید کاری گچ بکار برده اند.بناهای عمومی ده یکی همین معصوم زاده است که باید محرم و صفری در پیش باشد تا رفت و روبش کنند ؛ و بعد حمام ده که با گون گرمش می کنند و گون انباری که بر بربام آن انباشته اند از گنبد امامزاده نیز بلندتر است .دو تاهم مسجد دارند طکی که اطاقکی بیش نیست و تنها مسجد است و دیگری مسجد بزرگی که محل اجتماعات است و حسینیه است.هم حیاط دارد هم سرپوشیده و هم «نخل» محرم در آنست.
تنها زینتی که در تمام ساختمانهای ده می توان دید یکی توفال سقفهاست که نهایت تفنن و دقت در آن بکار رفته است به آن «پردو» می گویند . و دیگر گاهی پنجره های مشبکی که از قدیم هنوز سالم مانده است و دیگر سرتیرهایی که از سرپوشیده ایوان ها بیرون می گذارند و تراشی به آن می دهند و به آن «نکاس» می گویند.

2
«معصوم زاده» طبق روایت اهالی مقبره مشترک سید علاءالدین و سید اشرف الدین است که اجداد اصلی اهالی هستند .یعنی اولین کسانی که درین ناحیه سکونت گزیده اند . و نیز روایت می کنند که این دو نفر فرزند امامزاده سید ناصرالدینی هستند که مقبره اش در تهران است . در محله ای بهمین نام و درین باره داستانی هم بر سر زبان اهالیست که نقل آن بی فایده نیست :
« سید علاءالدین و سید شرف الدین از مدینه به این دیار آمده اند .در زمانی که املاک بالا طالقان از آن «محمود»نامی بوده است که گبر بوده ولی چوپانی مسلمان داشته . این دو برادر پنهان از صاحب املاک در همین محل درغاری (اسکول)دور افتاده سکونت می کنند .چوپان مسلمان هر روز گوسفندها را به کوه می برده است . هر روز دو بز قرمز از گله جدا می شده اند و به آن سو می رفته اند و شب که برمی گشته اند شیر بیشتری داشته اند. چوپان این مطلب را می دانسته ولی نمی دانسته که چرا این اتفاق هر روز تکرار می شود و چرا شیر بزها زیاد می شود.تا روزی تصمیم می گیرد دنبال بزها برود و راز آنها را کشف کند در نتیجه بغاری می رسد که دو برادر در آن بوده اند و از شیر بزها می خورده اند و در ضمن به بزها برکت می داده اند .»
« دو برادر از دیدن چوپان می ترسند ولی او اطمینان می دهد که پنهان از ارباب ، مسلمان است و زن مسلمانی هم دارد.زن نیز بعدا بدیدن دو برادر می رود و در تهیه آذوقه به آنها کمک می کند . گذشته ازینکه به کمک شوهرش ذهن محمود گبر را آماده می سازد و زمینه را طوری می چینند که محمود گبر برخورد آبرومندانه ای با این دو برادر بکند.محمود گبر ناچار طلب معجزه می کند . و آن دو نیز مشتی ریگ در جیب خود می ریزند و به صورت طلا و نقره بیرون می آورند . محمود نیز به آنان ایمان می آورد و در حضورشان اسلام می پذیرد و املاک «اورازان» و «گیلیارد» و «خودکاوند» را به آنها می بخشد . آن دو نفر به آبادی محل می پردازند و زاد و ولد می کنند و هر دسته از فرزندان خود را در یکی از این سه محل سکونت می دهند .به این دلیل است که اورازان سید نشین است و گیلیارد و خودکاوند نیز تا این اواخر که چند خانواده عام در آن سکنا کرده اند سید نشین است و گیلیارد و خودکاوند نیز تااین اواخر که چند خانواده عام در آن سکنا کرده اند سید نشین بوده است .»
سید تقی - یکی از اهالی - که جدش صد و پنجاه سال عمر کرده بوده است نقل می کند که از جدش شنیده بوده که او وقتی را بیاد داشته که در اورازان فقط 7خانوار می زیسته اند.به این مناسبتها اعتقاد عمومی اهالی شده است که در اورازان مرد عام بند نمی شود و چهل روزه می ترکد یا می میرد.و بسیار ساده است اگر به این طریق اهالی همه خود را خویشاوند بدانند.و پسرعمو یا دختر عمو خطاب کنند.البته زنانی که عام هستند و به ازدواج اهالی درآیند مستثنی هستند.ازین گذشته اهالی معتقدند که سگ در ده بند نمی شود . و غیر از چند سگی که برای گله دارند سگ دیگری در ده نیست . گذشته ازینکه در ده کاری هم از سگ برنمی آید.نه کسی به فکر دزدی است و نه اگر هم باشد موفقیتی خواهد داشت . به این دلیل فقط خانه هایی که مجاور کوچه ها است دیوار دارد و دیگر خانه ها یا اصولا بهم مربوط است و یا با پرچینی از هم مجزا می شود .
سید بودن و اصیل بودن اورازانیها نه تنها د رهمه طالقان حتی در ساوجبلاغ و تنکابن نیز شهرت دارد .و اوارازانیهای زیادی هستند که پراکنده در نواحی اطراف ازین اعتقاد عمومی معیشت خود را می گذرانند.
حتی دعانویسی هم می کنند. خانواده های زیادی هستند که سلسله نسب خود را پشت قرآنها حفظ کرده اند. از یکی ازین سلسله نسبها که در اختیار پدرم است عکس برداشته ام .
خانواده های ده بر حسب محل سکونتی که در ده دارند به «جوآر محله» و «میان محله » و «جیرمحله » منسوبند.جوآر محله ایهای مشتخص ترند و نسبت غایی دارند و آن دیگران احترامی برای ایشان قایلند. کدخدا همیشه از جوار محله ایها انتخاب می شود .آنچه برای یک مسافر جالب به نظر می رسد اینست که «معصوم زاده» صورت یک امامزاده معمولی را ندارد . اهالی ، نه از نظر قدسی که درین موارد موجب احترام است بلکه همچون مقبره دو تن از پدران خود با آن رفتار می کنند.نه چراغی در آن می سوزند و نه شمعی دارند که بیفروزند.فقط اگر پیرمردی باشد که حوصله زیارت اهل قبور را داشته باشد سری هم بامامزاده می زند.ازین گذشته هر پیرمردی در اورازان با این خیال باطنی جهان را بدرود می گوید که خود معصوم زاده ای است.
اما معصوم زاده روی تپه کوچکی قرار گرفته است و رو بقبله آن نیز قبرستان کوچکی در دامنه تپه هست ، غیر از قبرستان بزرگ ده که مجزاست و سراغش خواهم رفت . سمت غرب امامزاده حمام ده است و بعد خانه ها و فاصله حمام با این تپه نهر کوچکی است که از آب چشمه بالای حسینیه زمزمه ای دارد . دور تا دور معصوم زاده ایوانی است با ستونهای چوبی و در میان ، بنای گرد مقبره است . قطر گردی مقبره از بیرون نزدیک به شش متر و از درون مقبره چهار متر است . دیوار ضخیم و سفید شده مقبره نشان می دهد که از گل و سنگ بنا شده است .گنبد هرمی شکل روی همین دیوار ها بنا شده که از درون و بیرون با گچ سفید گشته .بنای گرد مقبره دودرقرینه به ایوان دورا دور دارد.یکی از شمال و دیگری از جنوب . غیر ازین نه پنجره ای و نه روزنه ای و نه سوراخ بالای گنبدی . درها کوتاه است و نه زینتی بر روی دیوار .فقط در سمت شمال برآمدگجی کوچکی به دیوار هست .و از دوده ای که بالای آن به دیوار نشسته پیداست که جای چراغ است . ضریح یک صندوق مکعب چوبی بی زینت است.حتی شبکه هم ندارد . یک پارچه از چوب است .و روپوش سبزی بروی آن افتاده . فقط هر طرف از لبه های شرقی و غربی ضریح با 6 قبه چوبی زینت شده است . فرش معصوم زاده دو تکه پوست آهو یا بز کوهی است و یک حصیر برنجی . دو زیارت نامه «وارث» به دیواراست و یک «اذن دخول» و یک زیارت نامه مخصوص با اشاره باسم و رسم و حسب و نسب معصوم زادگان . زیارت نامه ها را روی کاغذی نوشته اند و کاغذها را روی قطعه چوبی که مختصری منبت کاری بربالای آنست چسبانده اند و آویخته اند . از درز صندوقچه چوبی ضریح که به درون بنگری زیر آن دو سنگ قبر از سنگ معمولی به یک اندازه و به ارتفاع چند سانتیمتر از زمین دیده می شود . چیزهایی بر روی سنگهای منقور بود که خواندن آنها در نور باریکی که از درز صندوقچه می تابید غیر ممکن بود و صندوقچه را هم نمی شد تکان داد و از جا کند . اما میان دو قبر حفره ای بود پر از اوراق خطی و کتابهای اوراق - که پیدا بود قرآنهای خطی کهنه است .کنار دیوار شرقی مقبره قرآنی اوراقی افتاده بود به قطع 15×9/5 که پاره های آن پخش شده بود .صفحه دوم جلد آن بجا مانده بود که رنگ و روغنی بودو پس از سوره های کوچک و دعای «صدق الله العلی العظیم ...الخ» تاریخ کتابت آن چنین ذکر شده بود «سنه 1244 تمام شد در ماه ربی الاخر (کذا) در روز چهارشنبه در بیست و هشتم ماه.» از اول قرآن نزدیک به دو جزوه افتاده بود ولی از آن پس تقریبا کامل بود . کاغذ کلفت زرد شده ای داشت.با قلم نسخ مشکی نوشته شده بود و علامات آیات با مرکب قرمز گذاشته شده بود . سر سوره ها بی زینت بود و تنها اسم سوره ها با همان مرکب قرمز ضبط شده بود حاشیه صفحات یک خط قرمز و دو خط سیاه بود و کنار این خط دو میلیمتر مطلا بود.
قرآنهای خطی در خانواده های اورازان کم نیست و با اینکه مکتب خانه ده نیز چندان برو بیایی ندارد اغلب اهالی گرچه خواندن فارسی را هم ندانند قرآن را می خوانند و حتی متفاضلانه تفسیر و تعبیرش می کنند . گذشته ازینکه اغلب پیرمردهای ده مساله دان هم هستند و موارد طهارت و نجاست را از یک آخوند بهتر توضیح می دهند .
سید ابوالفضل چهل و پنجساله یکی از همین نخوانده ملاها بود . اضافه بر اینکه سندی هم برای اثبات قدمت علم و فضل در خانواده خویش نشان می داد . یک روز به خانه اش رفتم تا این سند را ببینم . منزلش نزدیک قبرستان ده مشرف به آن بود . می گفتند قطعه ای از پوست آهو که به خط حضرت سجاد آیاتی بر آن نوشته در اختیار اوست . وقتی فهمید برای چه آمده ام رفت وضو ساخت و با آداب هر چه تمامتر بسته پارچه پیچی را درآورد و روی زانوی خود گذاشت . دعایی خواند و پارچه را گشود . یک قاب عکس 28×19 بود که پشت شیشه دو نیمه شده اش به آسانی می شد پوست آهو را تشخیص داد خیلی به زحمت راضی شد که قاب را به دست من بدهد. پوست در امتداد طولی خود در اثر تاخوردن از وسط شکسته بود و چند جای شکستگی آن بر اثر ساییدگی رفته بود و سوراخ شده بود . از عرض نیز جای سه تا خوردگی بر آن نمایان بود . سرتاسر ورقه از ترکهای ریز و چروکهای ریزتر پوشیده بود.آیه این بود «و هم یحملون اوزارهم علی ظهورهم .الاساء مسایزرون .و ماالحیاه الدنیا الا لعب و لهو و اللدار» و به همین جا تمام می شد. قبل ازینکه بفرک خواندنش بیفتم خود او آن را خواند و افزود که از سوره انعام است . خط کوفی کهنه ای داشت . با مرکب قهوه ای نوشته بود ، یا بر اثر گذشت زمان به این رنگ درآمده بود . سرپیچ ها و آخر کشیده ها مرکب رویهم انباشته تر بود که گاهی ترک برداشته بود و تکه ای از آن ریخته بود . مثل لعابی که از گوشه کاشی های قدیمی می پرد. پهنای قلم معمولا 3 میلیمتر بود . کشیده «یحملون» و «ظهورهم» 9/5 سانت و و کشیده «لهو» 7 سانت وبلندی الف ها و لام ها 2 سانت بود . آنچه بقول سید ابوالفضل مسلم بود این بود که از سه نسل به این طرف این قطعه قرآن در خاندان آنها به میراث مانده بود .


2
اشاره شد که چه در ده و چه در مزارع اطراف آن - تنها آبی که در دسترس اهالیست آب چشمه هاست .تقریبا در مرکز ده بروبروی در حسینه چشمه بزرگی هست که بیش از دو سنگ آب می دهد.هیچکس ازین آب نمی خورد.اما اطراف چشمه را کنده اند و سنگ چیده اند و چاله بزرگی بوجود آورده اند که محل شستشوی ظرف و لباس و فرش اهالیست . گاو و گوسفندهای خود را هم در آن می شویند حتی برای شستن مرده های خود نیز از آن استفاده می کنند . تنها حوضی که در تمام ده می توان سراغ کرد همین است.آب آن پس از اینکه از چند باغ گذشت به رودخانه می افتد و می رود .ازین بزرگتر آب «کهریز»است . به فتح کاف و حذف هاء در موقع تلفظ . چشمه های دیگر هرکدام آنقدر آب دارند که مزرعه کوچکی را سیراب سازند و یا آب آشامیدنی خانواده ای را تامین کنند . اما کهریز بیش از شش سنگ آب دارد.گرچه قناتی در کار نیست ولی پیداست که «کاریز» به صورت کهریز درآمده است .از کوه های شمال شرقی و دره های آن جویی به طرف ده می آید که آب برف قله ها در آن جاریست و طبیعی است که در بهار بیشتر است و آخر تابستان تا دو سنگ هم تقلیل می یابد . این نهر در راه خود به تپه ای برمی خورد که مشرف بر اوارازان است .تپه را معلوم نیست در چه تاریخی شکافته اند و در حدود چهل متر تونل زده اند و آب را به این سو آورده اند . دهانه ای که آب به آن وارد رو بشرق است و پایین تر از دهانه خروجی قرار گرفته است . اهالی عقیده دارند که کهریز یکی از معجزات ائمه است . به قولی در زمان همان دو سید مدفون در معصوم زاده و به قول دیگر در زمان فرزندان بلافصل آنها احداث گردیده است . برای اینکه از چند و چون کار سر در بیاورم فانوسی با خودم برداشتم و کفش ها را کندم و شلوارم را بالا زدم و از دهانه خروجی تونل که مشرف به ده است وارد تونل شدم . آب خیلی سرد بود و پاهایم را می آزرد . ولی کم کم عادت کردم . فقط لازم بود شانه هایم را بپایم و مواظب باشم شتک آب به لوله فانوس نرسد .وگرنه ارتفاع تونل یک برابر و نیم قد آدم متوسط بود . کف پایم روی شن های تیز می نشست . دست کردم و چندتایش را درآوردم .شن نبود . سنگریزه هایی بود که از دم کلنک حفر کنندگان تونل پریده بود و هنوز ته نهر نشسته بود .تونل را به شکل گلابی کنده بودند . بالای آن تنگ بود ولی به هر صورت به آسانی می گذشتم . با قدم های شمرده و آرام چهل قدم که برداشتم به آخر تونل رسیده بودم که حوضچه ای بود و آب از آن می جوشید و پیدا بود که بقیه تونل در سطح پایین تری قرار دارد و آب آن از سوراخی بالا می آید . ولی نه دستم به سوراخ زیر آب رسید نه پایم . در سرتاسر راه روی دیواره تونل دو قسمت متمایز از هم بنظر می رسید . سقف و قسمت بالای آن تمیزتر کنده شده بود وجاهای کلنگ ریز و مرتب در نور فانوس برق می زد و قسمت پایین -از ده پانزده سانت به سطح آب مانده تا کف مجرا- زمخت تر و ناهمواریها و تیزیهای سنگ بر آن نمودارتر بود . و قسمت بالایی از حدود حوضچه هم گذشته بود و یک متری در درون کوه پیش رفته بود و پیدا بود که مجرای اصلی این بود ه و چون به جایی نرسیده بوده است رها گردیده است و پایین تر را کنده اند. بعد بدهانه ورودی تونل هم سرکشی کردم که پشت تپه بود و نهری که به آن می رسید بیش از یک متر گود بود و آب در آن رویهم ایستاده بود و بهر صورت پیدا بود که موقع حفر تونل چون وسایل اندازه گیری دقیق نداشته اند یا از دو طرف تپه با اندکی اختلاف سطح شروع بحفر کرده اند و یا آنها که دهانه خروجی را می کنده اند کمی سربالا رفته اند و در نتیجه تونل از دو سمت بهم نرسیده و ناچار شده اند با نقب کوتاهی دو قسمت شرقی و غربی تونل را بهم مرتبط سازند.
در اینکه اهالی در کندن کوه مهارتی دارند نمی شد تردید کرد. کهریز نمونه قدیمی تری بود ولی تنورهایی که برای آسیاب ها کنده بودند نمونه های تازه تری .«سید لطفعلی» درین کار متخصص بود که پیرمردی بود نیمه گوژپشت و کوتاه قد و مدعی بود که مهندس های تهرانی هم قادر به کندن چنین تنوره هایی در شکم کوه نیستند . دشواری کارشان اینست که کوه را باید طوری باروت بدهند که دیواره های تنوره شکاف برندارد و آب از آن نشت نکند . تنوره آسیاب ها باینصورت است که چاله ای به عمق 5 تا 10 متر در کوه می کنند که آب نهروبآن میریزد و انباشته می شود و از سوراخی که ته تنوره کنده اند با فشار به سوی پره های چرخ آسیاب هدایت می شود . در حقیقت یک توربین ساده است .
از چهار آسیابی که در ده هست دو تای آن تنوره ای و دو تای دیگر ناودار است . یعنی آب نهر بوسیله ناوی چوبی به سوی پره های چرخ که در اصطلاح اهال «چل»نامیده می شود هدایت می گردد. آسیابهای شخصی به نام صاحبان آن ها و دو آسیاب عمومی باسامی « یزدان بخشی قبری دیم » (نزدیک قبر یزدان بخش) و «کله آسیو» است . اولی از آن «جوار محله » ایها و دومی ا ز «میان محله ایها » . در آسیاب های عمومی هر کس به اندازه آب و ملکی که موروثی از پدران به او رسیده است یک یا چند هنگام.«بکسر هاء ملفوظ» حق استفاده از اجازه اسیاب را دارد ، هر هنگام یک نیمه شبانروز است . و مبنای شبانروز ظهر نیست ، غروب است و سر آفتاب . حق آسیا به یک دهم است . از هر ده من گندم یا جوی که آرد می شود طک من آن مزد آسیابان است . آسیابها معمولا در کوتاه تری دارد (تمام درها ده کوتاه است ).از در به فضای بارانداز وارد می شوند که در عین حال طویله زمستانی چارپایانی است که بارها را آورده اند . از ین محوطه به راهرو بلند یا کوتاهی می روند که به فضای آسیاب منتهی می شود . و در آن همه چیز از گرد سفید آرد پوشیده است . روزنه آسیاب کوچکترین روزنه هایی بود که دیدم و در نور بی رمقی که ازین تنها روزنه می تافت همه چرخ و گردش سنگها برویهم و ریزش مداوم دانه های گندم مجموعه محقر ولی زیبایی فراهم آورده بود .چپقی که با آسیابان چاق کردم و حقله های دود که میان گرد آرد در فضا محو می شد و همه چیز دیگر آن گوشه دنج آنقدر مرا گرفت که آرزو کردم کاش سالها آسیابان این ده دورافتاده بودم.

4
تشریفاتی که در اورازان برای عزا قایل می شوند حتی از تشریفات عروسی نیز مفصل تر است . به خصوص اگر آدم سرشناسی مرده باشد . وقتی کسی مرد از خانواده او یا همسایه او یا همسایه ها کسی به بام می رود و مناجات می کند و به فارسی و عربی اشعار و دعاهایی می خواند . مردهایی که در ده هستند یا در مزارع اطراف کار می کنند صدای مناجات را می شنوند و جمع می شوند و با هم به قبرستان می روند و دسته جمعی قبر را می کنند . کندن قبر به نیمه که رسید عده ای به ده برمی گردند و به خانه مرده می روند و مرده را برای شستن می برند. غسالخانه همان چشمه بزرگ جلوی حسینیه است . اگر زن باشد پرده ای به دور چشمه می کشند . بعد میت را کفن می کنند و همان دم حسینیه - اگر زن باشد در داخل - بر و نماز می خوانند ؛ و در میان پیرمردها همیشه کسی هست که امام جماعت بشود و کار لنگ نماند . تابوت ندارند .میت را با طناب روی نردبانی می بندند و به دوش می گیرند . بقیه مراسم همان است که در سایر نقاط هم دیده می شود . تشییع جنازه و تلقین میت و دفن . روی میت اول سنگ می چینند . بعد روی سنگ خاک می ریزند . دفن که تمام شد دسته جمعی به خانه صاحب عزا می روند . و در اطاقی جمع می شوند و فاتحه می گذارند و قرآن می خوانند . هرکدام برای خود و با صدای بلند و همهمه ای برمی خیزد . سه روز یا بیشتر صبح و عصر کارشان همین است ؛ و درین چند روز از در و همسایه برای صاحب عزا خوراک می فرستند و آنرا «تله کاسه » می گویند . روز سوم صاحب عزا ناهار ناهار می دهد. آش کشک وارزن و اگ ر دستش به دهانش برسد آبگوشت.دیگر شب هفت و چله و سال ندارند . فقط عید نوروز و عید فطر به گورستان می روند و سرقبر خویشان فاتحه می خوانند و نان و حلوا می برند . حلوای مخصوصی هم دارند که «زیله » به آن می گویند . کره را که آب می کنند و روغن می گیرند به درد و ناصافی ته آن آرد می زنند و روی آتش می گذارند تا آرد قهوه ای بشود. دیگر حتی شیرینی هم به آن نمی زنند .
در تابستان 1324 که دوماهی در اورازان بسر می بردم خبر مرگ یکی از روحانیون اورازانی که ساکن تهران بود ولی در همان فصل برای تبلیغ مذهب به مازندران رفته بود به ده رسید . خبر دو سه هفته بعد رسید . یکی از خویشان مرده ، سید جعفر نام ، که در سفر مازندران با او بود و قتی به ده برگشت خبر را آورد . سید جعفر که صاحب عزا هم بشمار می رفت استطاعتی نداشت تا مراسم عزارا آبرومند برگزار کند . ناچار همه اهالی در عزا شرکت کردند .
هرکسی چیزی گذاشت . بیست و چهارمن (180کیلوگرم) گندم و چهار گوسفند فراهم شد ، و توتون و تنباکو و قهوه مجلس را نیز دکاندار ده بعهده گرفت. از روز ورود سید جعفر در خانه اش قرآن خوانی برپا شد . در تمام ساعات روز غیر از موقع شام و ناها رکه اهالی به خانه های خود می رفتند مجلس دایر بود . در طول این مدت زنها نیز در مجلس دیگری در همسایگی جمع می شدند و زمزمه و نوحه سرایی می کردند . البته اینجا دیگر از قراءت قرآن خبری نبود . شرکت در مجلس عزا در سه روز اول اختیاری بود ولی روز سوم از یکی دوساعت قبل از ظهر تمام اهالی از زن و مرد و بچه هرکدام د رمجلس جداگانه ای حاضر شده بودند . و سرظهر در مجلس مردها قاری «الرحمن» خواند . و در جواب هر «فبای آلاءربکما تکذبان» قاری ، یک بار همه با هم «لابشیء » گفتند . بعد آخوندی را که از گیلیرد دعوت کرده بودند به منبر فرستادند که پس از خطبه مرسوم ، خطاب به اهالی این طور اظهار ارادت کرد : «والسلام علیکم ایها الحاضرون الجالسون فی هذالعزا...» و تمام حضار با هم جوابش دادند که «والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته » ؛ وبعد خطیب در مناقب مرده و صاحب عزا مطالبی گفت و گریزی هم در آخر کار زد و بع ناهار دادند . برای هر کسی د ر کاسه جداگانه ای آبگوشت با نان . در آن روز تمام اهل ده در مجالس جداگانه جمع بودند . در مجلس بچه ها درست مثل مکتب خانه مردی چوب به دست در میان ایستاده بود و مواظبت می کرد که کسی به سهم دیگری دست دراز نکند . مردها و زنها گیوه هاشان را دم مجلس کنده بودند و تو رفته بودند اما بچه ها هرکدام کفشهای خود را با خودشان داشتند و زیر پا گذاشته بودند . اگر روز سوم عزاداری به جمعه تصادف کند تا جمعه طر عزا را ادامه می دهند .وقتی قاری مشغول خواندن الرحمن بود و حضار «لابشیء» می گفتند سلمانی ده سر صاحب عزا و یکی از خویشان نزدیک او را فی المجلس تراشطد و به این طریق عزاداری ختم شده تلقی کردند. به عنوان عزاداری سیاه نمی پوشند . قبرهای مردگان خود را به ندرت پامی گیرند و بسیار نادرند کسانی که سنگی برای روی قبر یکی از خویشان خود تهطه کننند . دستشان نیم رسید . سنگرتاش هم دور است . مگر فصل بیکاری باشد و از خود اهالی بربیاید . ولی در گورستان عمومی ده سنگاهی خوش تراش زطاد است . حتی سنگ مر مر هم دیده می شود که پیداست د رجای دیگری تراشیدهاند و به محل آورده اند . در قسمت شمالی و غربی گ.گورستان که به ده نزدیک است روی قبرها بیشتر سنگهای تراشیده می توان دطد و در قسمتهای دیگر که به جاده نزدیکتر است و از ده بدور اتفاده تر ، کمتر . شاید در آن قسمت سنگ قبرها دم پا رفته است و شاید هم خرد شده است . کسی چه می داند شاید هم غریبه ها به غارت برده اند ؟
سنگ قبرها غالبا از جای خود درآمده ، کج وکوله شده ، یکوری و حتی دمر بر روی خاک افتاده . حتی بعضی از آنها ا زامتداد شرقی و غربی نیز بدر آمده اند . سنگ های مر مر اغلب کوچک است . روی یکی ازین سنگهای مرمر که رنگ کرم داشت به خط نستعلیق بسیار زیبا این اشعار حک شده بود :

« ناخورده بری زباغ دوران موسی
ناچیده گلی ازین گلستان موسی »

« پژمرده شد از صر صر هجران موسی
گردیده به خاک تیره یکسان موسی »

و بعد یک دوبیتی که مصراع اول آن ساییده شده بود و کلمات «سر سروران جهان...موسی » از آن هویدا بود و بعد .
« .......
به عقبی بدل شد چو دنیای او »
« خرد بهر تاریخ فوتش بگفت
بهشت برین باد ماوای او » «سنه 1040»

از آیات و کلمات عربی روی این سنگ مرمر کوچک و زیبا هیچ خبری نبود . قطع آن 65×21 سانتیمتر . و این اشعار همه در حاشیه سنگ بود و در میان سنگ نقش و نگاری با گلهای درشت کنده شده بود . سنگ مر مر دیگری بود با خط بسیار بد که تنها «وفات میر محمد حسن ولد میرهدایت » را روی آن کنده بودند. زیرا این وشته شکل مخصوصی شبیه به چلیپا کنده بودند و بقیه سنگ خالی مانده بود . تاریخ نداشت . این علامت چلیپا روی یک سنگ دیگر هم دیده شد که مرمر نبود و باز فقط حاوی وفات «میرفلان...» بود. یک سنگ مرمر دیگر باندازه 31×23 با خط نستعلیق زیبا حکایت از «وفات مرحوم میر محمد مهدی ولد میرمحمد حسین 4 شهر رجب سنه 1141» می کرد و در زیر نوشته مطابق معمول دهات تصویر یک تسبیح و یک رحل قرآن و مهر و انگشتر و شانه کنده شده بود . و این تصاویر روی سنگهای مختلف بارها تکرار شده بود . شاید به نشانه اینکه متوفی از عالمان دین بوده . باز سنگ مرمر کرم رنگ دیگری به عرض و طول 21×50 سانتیمتر و به ضخامت 20 سانت از خاک بیرون افتاده روی زمین بود و با خط نسخ زیبایی در حاشیه بالایش نوشته بود «میر محمد صالح بن میر موسی» و در حاشیه طرف راست «دلا دیدی که آن فرزانه فرزند ...» و بقیه شعر.و دری»ان همین سنگ به طرف بالا . این تارطخ به عربی حک شده بود « فی تاریخ شهر محرم سنه سته و ثمانین و تسعمائه » و این بهترین و قدیمی ترین سنگ گورستان بود . به این طریق می شود استنباط کرد که مسلما از اواخر قرن نهم آن ناحیه مسکون بوده است .


5
عموما پرخورند شاید از این نظر که مواد غذایی خوراکشان بسیار کم است .گوشت خیلی کم می خورند . مگر گوسفندی یا بزی از کوه پرت شود و سنگ پایش را بشکند و مجبور بشوند سرش را ببرند و حلالش کنند تا گوشتی بهم برساند . در اینگونه موارد صاحب گوشت روی بام می رود و گوشتی را که کشته است جار می زند . گوشت بز یا گاو یا هرچیز دیگر . و این اتفاق بیشتر تابستان ها می افتد . غیر ازین کمتر اتفاق می افتد که قصابی کنند .بعضی ها هم که تمکنی دارند یکی دوتا گوسفند یا بز می کشند و قرمه می کنند و برای زمستان نگهمیدارند.
اگر گاهی گوشت داشته باشند و آبگوشت بخورند گوشت آن را نمی کوبند . گوشت را با بنشنی که به همراه آن پخته اند در بشقاب جداگانه ای می ریزند و بعد از ترید می خورند . اما شیر و ماست و دوغ و کشک و پنیر و محصولات دیگری که از شیر می گیرند فراوان است . غیر از اینها خوراک غالب اهالی نباتی است . همیشه ارزن و گندم - گاهی برنج و خیلی به ندرت حبوبات دیگر . سبزی هم می خورند . البته فقط پخته و سبزی آنها بیشتر عبارت از سبزیهای خودروی کوهی است . «شورک» و «والک» و «آبشن» بیش از همه در دسترسشان است . چوپان که دنبال چارپا بکوه می رود در تابستان این سبزیها را هم می چیند و در کولباره خود به ده می آورد و غیر از او زنها هستند که سبزی خود را از کوه و دره می چینند.هیچ روزی نیست که در هر خانواده اورازانی دیگ آش بپا نباشد .آش را روان و آبکی می پزند که سبزی در میانش شناور است . حتی آنرا هر روز به عنوان چاشت می خورند . صبح ها از چایی خبری نیست .چایی را روزی یکبار عصر که از کار برمی گردند می خورند .
تابستان ها که مردها خیلی زود از سر کار می روند نمی رسند که در خانه چاشت کنند . نمازشان را که خواندند اول طلوع فجر راه می افتند و چون مزارع دور است تا به محل درو یا شخم برسند آفتاب سرزده است . از راه که رسیدند سفره کمری خود را به آن «ابزار » می گویند باز می کنند و با نان و پنیر ی جزیی سد جوع می کنند و بکار می پردازند . دو سه ساعتی که کار کردند زنها دیگ به سر ، چاشت آنها را از ده می آورند.نان و پنیر که در خیک نگاهش می دارند و آش ؛ با قاشقهای چوبی بزرگ که یک شهری به زحمت می تواند آنرا به دهان ببرد .و یک سطل دوغ.به هر آشی دوغ می زنند . و گاهی کشک.زنها همانجا سر کوه با مردهای خود چاشت می کنند و به ده برمی گردند و این چاشت که در حوالی یکی دو ساعت ظهر خورده می شود ناهار هم هست. بعد مردها نزدیک غروب که می خواهند دست از کار بکشند یک بار دیگر نیز سد جوع کرده اند و این بار فقط با نان و پنیر و گاهی «زیله» .
غروب که به خانه برگشتند شام حاضر است . باز هم آش. و بعد می خوابند . یکساعت از شب گذشته کمتر جانداری در ده بیدار ست و هیچ پنجره ای نیست که از آن نوری به بیرون بتابد . ولی د رفصل بی کاری یعنی وقتیکه برف و بوران اجازه نمی دهد بیرون بروند غذا سه وعده است . صبح و ظهر و شام.ولی آش صبح حتی یکروز هم فراموش نمی شود . آش ها مختلف : آش گندم ؛ گندم است که پوست می کنند و می کوبند و با چغندر و عدس می پزند و با دوغ می خورند . بلغور آش ؛ چیز دیگری شبیه به آش گندم است . آردین آش ؛ تقریبا آش رشته است . مغز گردو و کشمش و آلوچه را با رشته و چغندر می پزند و با کشک یا «سج» یعنی قره قروت می خورند و اگر سرکه بهم برسد با سرکه .گوروس آش ؛ آش ارزن است که بازبا عدس و چغندر می پزند . ارزن هم شوست کنده است . و چاشنی آن دوغ است . سچ آش ؛ را با بلغور و برنج و چغندر می پزند و به آن شیر می زنند و می خورند . بعضی وقت ها قرمه هم به آن می زنند . چغندر را با برگ و درسته توی دیگ می پزند .چغندرهای ر

/ 0 نظر / 26 بازدید